لاکی استار - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
شانس هم مثل خدا میمونه که آدم سر عقیده داشتن بهش گاهی بین زمین و هواست و گاهی هم میتونه خیلی مطمئن باشه در مورد وجود یا عدماش. این یه بیانیهی مفتضحه برای شروع کردن یه پست که راجع به سنگینی تحمل ناپذیر هستیه!میدونین من وقتی دهه گذشته فرندز میدیدم بیشتر ریچل و راس رو دوست داشتم. البته الان توی سال ۲۰۱...
باران میبارد - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
من نمیدانمآنچه دنیا را گاه زیبا میکند،روزها را مطبوعو شبها را خنک و مرموزمن نمیدانمدر من که میتنیچه میشودکه به درختان رو میکنمو به دنبال سنجابها میگردممن نمیدانمچگونه دلتنگ میشومبرای آن لحظاتکه باید از خاطرمحو شده باشند من نمیدانمباران که میبارد چراقلم میلغزد روی این دفترو شعر میگوید برای تو
Coppélia - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
چشمام رو میبندم. صدای تکتک سازهای ارکستر رو به طور نامنظم میشنوم که دارن کوک میشن. صدای همهمهی آدمهایی که هنوز رو صندلیشون ننشستن. صدای مچاله شدن یه کیسهی پلاستیکی، صدای یه خانمی که پشت سر هم میگه: ببخشید... ببخشید... چشمام رو باز میکنم و میفهمم که با منه. صندلیش بعد صندلی منه. براش بلند میشم که رد ...
سیم آخر! - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
من الان روی سیم آخرم و نمیدونم قدم بعدی رو که بردارم کجا میافتم!۴۸ ساعت گذشته چشمام رو بستم و با سرعت رفتم تو یه جنگل پر دار و درخت. یه چیزایی رو له کردم زیر خودم و بعضی چیزا رو نصفه نیمه شکستم! حالا نشستم دارم نفس تازه میکنم و فکر میکنم که چند روز دیگه تازه معلوم میشه خسارت وارده چقدره!اما من اهمیت...
از آسمان قاصدک میبارد - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
نمیدانم به خاطر ناهار مفصلی بود که خورده بودیم یا اینکه روز آخر کاری هفته بود، اما داشتیم در نهایت طمانینه زیر باران از رستوران میرفتیم سمت دفتر. با اینکه چترهایمان را همراه داشتیم اما باران را به هیچیمان حساب نمیکردیم و با مبارزه منفی کلهشقانهای بازشان نمیکردیم. دستهایش را کرد توی جیبش و گفت: «من ب...
عطر خاطرات - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
جعبه جادویی میگوید یک لیست بنویس از بوی خاطرات مورد علاقهات!بعد من همینطوری هاج و واج میمانم که چیچی وگویی؟چشمهام رو میبندم و فکر میکنم به آخرین بوی خوبی که یادم میاد: بوی عطر او روی بالش. تمام روز هی رفتم بالش را فرو بردم توی صورتم و عمیق نفس کشیدم. عطر خوبی بود، عطر حضورش.چشمهام رو باز کردم و اینب...
ترسهایم را میسوزانم! - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
من مشخصا از هفت چیز میترسم. البته اگر ترسهای کوچک و بزرگم را بگذارم کنار هم، خیلی بیشتر از هفتتا میشود. اما اصلیها همان هفتتان. راستش تا امروز نمیدانستم تعدادشان چندتاست که حالا میگویم چطور شد که همچین شد!برای سرنرفتن حوصله و تزریق نشاط درون جامعه تکنفرهی خودم تازگیها یک بازی در پیش گرفتهام که باعث ...
مردن در جزیره - یازده - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
دنیل، باید از اشیا استفادهای به جز کاراییشان کرد. باید در کاسهی سفالی کوچک سوپخوری، صدفهای دریای شمال را نگه داشت. باید فیل تزئینی را گذاشت روی کارت پستالها که باد به راحتی بلندشان نکند. باید روی برگههای چسبدار صورتی دفتر وکیل، شعر نوشت و چسباند روی پنجرههای رو به رودخانه. این کاری بود که من کردم. د...
جنگ مغلوبه - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
در پیچ کوچهی سنت مریبادهای شرقی شبیخون زدندبیدرنگ در حفرههای دلم تاختنداما غنیمتی نیافتندبه انتهای کوچه نرسیدهاز نفس افتادندو آرامروی شمشادها جان دادند
خلاص - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
در آشپزخانهدر خوابدر لفافهتو را دوست میدارم.
خوابم میاد به خدا - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
نظر به اینکه اینطرف سه شبه مثل آدمیزادگان نخسبیده و اکنون نیز هم بعد از تهیهی یک فایل ثقیل، اتچ کردن و ارسال آن در حالت نیمهخوابالو، تصمیم به یک استراحت آرامشناک گرفته، از تمام کابوسهای «دهن منو وا نکن» تقاضا میشود یه امشبه رو دست از سر من بردارن!
البته آرومم هنوز - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
خدایا! شما که به من صبر دادید، هر روز بیشتر از دیروز! چه کاری بود خب؟! عوضش یه کم شرایط محیطی رو تلطیف میکردید. بهتر نبود؟ البته به خاطر خودتون میگمآ! من که مظلومانه عادت کردهم که. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
ناامیدم نکنید بچهها - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
آقا! من این پست رو که نوشتم، کامنتسرا رو باز گذاشتم که بیاید بگید دوست دارید مغز کدوم انسانی رو ببوسید. شما هنوز توو کلیت قضیه مشکل دارید که! یعنی انقدر پیچیده بود؟!
چارچوب غیرمرسوم دوست دارم اصلا - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
وقتی کسی زل میزنه توو چشمتون و میگه «ما رسم داریم که...»، بدانید و آگاه باشید که قراره تا آخر عمر پوستتون کَنده بشه. نسرین! من اذیت نکنم؟!
ژانر ع.ا.ش.ق اما فارغ - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
پلاس را ببندیم. به زندگی لبخند بزنیم! بیشتر لطفا. آهان! خوبه!... سلام زندگی آشغال عزیز...
فقط بچهی اونا آدمه؟ فرشتهها آدم نیستن؟! - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
پدری توی پلاس ابراز نگرانی کرده از اینکه دختر کوچولوش چند وقت یه بار ساکشو میبنده و میگه «میخوام از این خونه برم». ولی من که کوچولو بودم و این کار رو میکردم هیشکی مشکلی نداشت!
مظلومیت رو داری الان؟! - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
sms اینطرف: ... یهو بیدار شدم. خوابم نمیبره.sms اونطرف: ... کابوس دیدی؟sms اینطرف: فکر کنم. یادم نمیاد. تپش قلب دارم اما.
به جهات گوناگون اصلا - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
واقعا هستن «کسانی که باید مغزشان را بوسید». میتونم نام ببرم حتی...
با احترام به بیشعورها حتی - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
آری... آتشفشان آرام راست میگه: «زندگی آشغالتر از این حرفاست». و «شما» هم بیشعورتر از این حرفایی که توقع داشته باشم حس منو درک کنی و متناسب باهاش رفتار خودتو با من تنظیم کنی...
میفهمی چی میگم؟! - تاریخ: 1392/5/30 ساعت: 7:22
یه چیزایی رو شنیدی، بهشون دقت کردی، اما فکر کردی شوخیه، در لحظهی وقوع هم غش کردی از خنده. بعد که یادآوریش میکنن و میگن جدی بوده، بازم غش میکنی از خنده، ولی میلرزی، یخ میکنی.